زني فانوس به دست ايستاده است...

 

اضطراب!

اضطراب!

این است حقیقت آن چه که ما حیاتش می نامیم

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:٥٢ ‎ب.ظ - ۱۳۸٧/٤/۱٤ - مانا

 

من کنار خانوادم شیطونم ،حاضر جوابم ، فهمیده ام ،خوشگلم ،با سلیقه ام ، صادقم

 

من کنار دوستام با حالم ،دوستداشتنی ام ،شادم ، خوشگلم ،خوش هیکلم ، با هوشم ، موفقم ، سنگ صبورم

 من کنار تو بی ادبم ، زشتم ، بد اخلاقم ،غر غرو ام  ، غیر قابل تحمل ام ، کج و کوله ام  

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ - ۱۳۸٧/۱/٢۸ - مانا

 

 

دلم کپک زده ،آه   

                                                                          

که سطری بنویسم از تنگی دل،      

                                                       

همچون مهتابزده ای از قبیله ی آرش بر چکاد صخره ئی

 

زه جان کشیده تا بن گوش

 به رها کردن فریاد آخرین.   

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت

 

تا به جانش می خواندی:

 

نام کوچکی

 

تا به مهر آوازش میدادی،

 

همچون مرگ

 که نام کوچک زندگیست...       احمدشاملو

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۳:٥٩ ‎ب.ظ - ۱۳۸٧/۱/٢۱ - مانا

 

 

 

تنهایی وقتی که دور و برت پر از آدمه خیلی سخته

پيام هاي ديگران ()        link        ٧:٥٠ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/۱٢/٢۳ - مانا

 

يك آموزگار بر ابديت اثر مي گذارد، و هرگز نميتواند بگويد كه نفوذش در كجا متوقف مي شود

                                                                                                                "هنري آدامز"

پ.ن: اين روزها دلم يه استاد پير دوستداشتني ميخواد كه ساعت ها بشينه و به حرفام گوش بده . كه بشينيم با هم كنار شومينه و يه فنجون قهوه ي داغم توي دستام باشه....آي دلم ميخواد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/۱۱/٢ - مانا

 

انگار دارم توي يه راه خاكي با شيب تند ميرم بالا...يه كيسه انداختم پشتم پر از بي اعتمادي به تو،پر از فكراي سياه ، پر از فكر به دروغ هات ... كيسه م هي داره پر و پر تر ميشه..... تو كه خاليش نمي كني حداقل سعي كن پر ترش نكني، كمرم داره ميشكنه زير بارش....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱:٤۳ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/٩/٢٩ - مانا

 

-          جالبه كه وقتي  يكي بهت مي گه تولدت مبارك، تو هم بتوني بگي : تولد تو هم مبارك!....من و علي اينجوري ايم.يه روز به دنيا اومديم...يعني امروز!

-          دلم براي آدامساي خروس نشان تنگ شده ،با اينكه هيچوقت دوستشون نداشتم...

پيام هاي ديگران ()        link        ٩:٠٥ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/۸/۱٥ - مانا

 

نوشتن توي دو تا وبلاگ براي من سخته...فكر ميكردم ميتونم و الان انگار توتناييشو ندارم.اگه احيانا كسي هست كه به اينجا سر ميزنه ميتونه از اين به بعد نوشته هاي منو اينجا ببينه:

http://2seda.blogfa.com/

 

لينكش اين بغل هست به اسم همسايه چيزهايي امشب به يادم مي آيد

پيام هاي ديگران ()        link        ٢:٢۸ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/٧/٢٦ - مانا

 

آخه خانم خياط عزيز! اين پيرهن چين چين يعني دوختنش اينقدر سخت بوده كه من بايد 90 تومن بدم؟...خدايي سر گردنه ست!

پيام هاي ديگران ()        link        ٤:٢٠ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/٧/٢٥ - مانا

به تو كه هيچوقت اين نوشته ها رو نمي خوني:

"سلام دوست قديمي...مي نويسم " دوست" چون به مدت چهار سال تو رو دوست خودم ميدونستم و تا جاي كه در توانم بود در حقت دوستي كردم.و مي نويسم "قديمي" چون ازآن دوران يك سال گذشته .  اين ها رو اينجا مي نويسم چون اين وبلاگ مدتيه براي من متروك شده به حساب مي اومد .چون كسي بهش سر نمي زنه و تو كه هرگز! توي وبلاگ جديد نمي نويسم چون ترجيح ميدم حرفام همينجا بمونه! و ديگه راهي به ذهنم باز نكنه...خطاب به تو مي نويسم چون مي خوام حرفايي كه مدت زياديه تو دلم مونده بريزم بيرون.حرفايي كه هيچوقت بهت نگفتم و نخواهم گفت.ميدوني رفيق قديمي! اين براي من يكجور اتمام حجته هرچند مطمئنا اگه همين فردا كه دارم ميام خونتون توهم اونجا باشي بدون شك باهات خيلي خوب رفتار مي كنم...من يادم نرفته كه دوست تو ام.حتي خيلي هم از دستت ناراحت نيستم.شايد بهتره بگم دلم شكست فقط، كه گذشت...بذار اين مقدمه چيني ها رو تموم كنم...حرفام اونقدر زياده كه نمي دونم از كجا و كدومش بگم.  ميدوني! من مدت زياديه كه فهميدم داري خرد خرد (به ضم خ ) در حقم نارفيقي مي كني .حتي همون موقع ها كه با هم دانشگاه رو گز مي كرديم....اما شايد همه چي از روزي برام جدي تر شد كه براي تو به معناي واقعي درد دل كردم. در مورد موضوعي كه برام خيلي اهميت داشت و داره. .. نميدونم ميتوني تصور كني كه چه احساسي داشتم وقتي چند روز بعد اون درددل ها رو از زبون يكي از دهن لق ترين پسراي دانشگاه شنيدم.....من چقدر صبور بودم رفيق!.من حتي بهت نگفتم كه چرا خصوصي ترين دردل من رو براي بقيه تعريف كردي.شايد اونقدر اين كارت برام عجيب بود كه چيزي نگفتم. من چقدر صبور بودم كه باز هم راه دانشگاه تا خونه رو با تو پياده اومدم.به تعريف كردنات آروم گوش دادم.حتي خنديدم با تو....من خيلي صبور بودم دوست من . ولي گاهي حرفهايي كه گفته نمي شن روح آدم رو خراش ميدن ... رفته بوديم كافي شاپ..حتما يادت هست..كافي شاپ هميشگي، با اون تابلو هاي دوست داشتنيش.حتما يادت هست،ميدونم كه هست...كيك خورديم و قهوه..تلخ....ازت پرسيدم كه چيزي هست كه تو اين مدت باعث شده باشه از من ناراحت شي؟...فكر كردي و گفتي هيچي..من ولي بدون اينكه بپرسي گفتم،فقط يك جمله ...گفتم:خيلي دلم ازت گرفت وقتي كه درددلمو از زبون همه شنيدم.....همين! هيچي نگفتي فقط گفتي ببخشيد...ادامه ندادم.همين.فقط همينو گفتم چون خفه مي شدم شايد از نگفتنش...همين يكي نبود دوست قديمي.اگه همين يكبار بود حتما يك اشتباه فرضش مي كردم...اما...من مدتها بود كه ميديدم من رو با به خيال خودت زرنگي خاصي دور ميزني رفيق قديمي! چيزي نگفتم ولي دلگير بودم...دلگير....يادته؟ اون سال مانتوي آبي مد بود...تقريبا آبي فيروزه اي ولي كدرتر.من يكي داشتم و تو هم.اونروزو يادته؟ توي اتاقت داشتيم مانتو مي پوشيديم ،كلاس داشتيم...يادته؟ پرسيدم: به نظرت اين مانتو براي دانشگاه بد نيست .فكر ميكردم چندان براي دانشگاه مناسب نيست.زياد تنگ بود،زياد كوتاه، و يادم نمياد شايد آستين هاشم چندان بلند نبود...يادته چي گفتي :نه بابا! كوتاه نيست كه،مثل مانتوي منه....خب من همچنان نظر خودم رو داشتم ولي حرف تو منو به شك انداخت كه شايد بيخود حساسم...و بعد دوست قديمي من! تو دو يا سه روز بعد وقتي من داشتم با يكي از بچه ها جلوتر از تو و ياسر راه ميرفتم بي مقدمه به ياسر گفتي: اين مانتوي مانا واسه دانشگاه خيلي بده،من هيچوقت حاضر نمي شم چنين چيزي رو بپوشم،چطور چنين چيزي رو توي دانشگاه مي پوشه؟....دوست من! اشتباه كردي اگر فكر مي كردي ياسر اون حرف رو به من نمي زنه...تو بايد ميدونستي من براي ياسر مهم تر از اونم كه حرف تو باعث خدشه دارشدن چيزي بشه.بايد بعد از دو سال كه از آشناييت با من و ياسر مي گذشت ميدونستي كه من براي اون خيلي مهم تر از تو و هركس ديگه اي هستم.واقعا  فهميدن اين موضوع سخت بود؟...آره دوست قديمي!من صبور بودم....صبور.... كه بازهم روز بعد با تو گفتم خنديدم،زندگي كردم.......دوست قديمي!

حتما يادت مياد....براي امتحان ارشد ميخونديم....باهم برنامه ريزي كرده بوديم. يادته؟ اين جمله ها رو يادت مياد؟ "درساي پايه رو نخونيم.تخصصي ميخونيم فقط" و من كه چه ساده تا روزي كه كارنامه اومد و درصد ها مشخص شد فكر ميكرديم كه راست مي گفتي..آخه ما هميشه با هم بوديم....توي شب بيداري ها براي پروژه ي كارشناسي..براي تك تك پروژه هاي درسي ... تنها كسي كه مامانت اجازه ميداد شب رو پيشش بموني من بودم ..مادرم مدام به تو ميگفت كه "تو هم براي من عين مانا" ...راستي! خجالت نكشيدي؟ حداقل از محبت مادرم؟.....يادمه آخرين بار سه يا چهار روز بود كه خونه ي ما بودي..روزي كه رفتي مامان به حالت سر بسته گفت كه نگاهات گاهي اوقات مرموز به نظر مياد، گفت گاهي بدجنسي خاص  هم خطه اي هات توي چشمات دودو ميزنه.اون شك داشت،من نداشتم ولي،من ديده بودم...ولي صبور بودم رفيق قديمي...و گفتم:اينطور نيست ...كه مدتها بود فهميده بودم كه اينطور هست! ..شايد نبايد تعجب ميكردم وقتي درسي كه مثلا هردو نخونده بوديم رو من سفيد گذاشته بودم و تو جز درصدهاي بالات بود!..تو قبول شدي و من نه، و بعد من بين جزوه هايي كه ميخونديم  برگه اي از درس مذكور ديدم،اونهم امسال بعد از اعلام نتايج ،بين جزوه هايي كه بعد از تو براي من موند(به ميراث دوستي شايد!)..نه،ناراحت نيستم..من زندگي رو جور ديگه اي مي بينم،، حتي گاهي فكر مي كنم چندان هم بد نشد كه من اينجا موندم و تو شدي دانشجوي ترم اول....تو دوست قديمي بهتره با خودت روراست باشي براي تو كه هنوز لذت داشتن سرويس طلا و خواستگار دكتر را انتظار ميكشي شايد تنها راه زندگي همين بود..من ولي شايد طول زندگي ام با تو مشابه است ولي به يقين كه عرض زندگي من با تو يكي نيست......  دوست قديمي عزيز من يادت هست؟ مدتها پيش از اين قضايا به ياسرمي گفتي كه سه پسر هستند كه تو دوستشون داري ، دوتاي اولي از هنرپيشگان دور از دسترس و سومي ياسر....ومن چه ساده مي گرفتم و چه دوستانه ميخنديدم و شوخي ميكردم...دوست قديمي! من يك دخترم، مثل تو، من معني حركات يك دختر رو به خوبي درك مي كنم.من درك مي كردم كه رفتارهات در برابر كسي كه ميدوني دوستش دارم و دوستم داره اغراق شده است.من جلب توجه كردنهاي بيهوده ت رو مي ديدم دوست من! ...من با تو زندگي كرده بودم...و مهمتر اينكه من هم يك دخترم...هرچند ياسر هرگز براي تو مناسب نبود، تو بايد شوهري داشته باشي كه بتوني پا بندازي روي پا و براي بقيه از سرويس فلان قدر پارچه اي ديروز برات خريده تعريف كني . تو ، تويي كه خوشبختي رو در اين مي بيني كه به فرض خونه اي به اسمت شه...تو كي مي فهمي معني عشق صادق رو.تو كي مي فهمي چقدر لذت بخشه وقتي كه با ياسر تومن تومن ته جيبامون رو روي هم ميذاريمو ميريم ناهار بيرون...تو چه مي فهمي لذت عشق رو بدون وابستگي به ماديات...نه، عرض زندگي تو از من خيلي كمتره دوست قيمي من!....با همه ي اين حرف ها  من همچنان وظيفه ي سنگين يك دوست رو به دوش مي كشيدم، هم سهم تو در دوستي و هم سهم خودم رو...رفيق قديمي! .....صحبتم طولاني شد .....نامه اي كه هرگز نمي خوني رو در همينجا به پايان مي برم.....شايد مدتيه كه بار دوستي تو را روي زمين گذاشتم، تو براي من از اين پس عنوان ديگري داري دوست قديمي:" آشنا"...از اين پس براي من حس تو حس يك آشنا ست ....و شايد ديري نگذره كه : يكآشناي قديمي"

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ - ۱۳۸٦/٧/۱٦ - مانا